تبليغاتX
مرد تنهای شب

مرد تنهای شب

حرف دل یه خسته ...

واسه رسیدن به تو دیگه  چیکار کنم

آخه چقدر خودمو جلوی تو خار کنم

آخه چند بار دیگه میخوای دلمو بشکنی

توی خوابم نمیبینم که تو ماله منی

طفلی دلم چقدر نشست پای تو گریه کرد

آخر چی شد نصیبش تنها یه نگاه سرد

نزار تنها بمونم همیشه با گریه هام

تو رو خدا بیا و یه کارن بکن برام

دل دیونه ی منو کسی نمیتونه ببینه که شده در به درووو

دل دیونه ی منو کسی نمیتونه ببینه زده به سیم آخرووو

واسه رسیدن به تو دیگه  چیکار کنم

آخه چقدر خودمو جلوی تو خار کنم

آخه چند بار دیگه میخوای دلمو بشکنی

توی خوابم نمیبینم که تو ماله منی

طفلی دلم چقدر نشست پای تو گریه کرد

آخر چی شد نصیبش تنها یه نگاه سرد

نزار تنها بمونم همیشه با گریه هام

تو رو خدا بیا و یه کارن بکن برام

به خدا اشکی نمونده دلم انگاری غروبه

 همه زندگیم خزونه آآآآآآه

دل دیونه ی منو کسی نمیتونه ببینه که شده در به درووو

دل دیونه ی منو کسی نمیتونه ببینه زده به سیم آخرووو

از تو گذشتم چون نمیتونم ببینم اشک تو    

از تو گذشتم چون نمیتونم بمونم پیش تو

از تو گذشتم چون نمیخواستم باشم مدیونه تو

از تو گذشتم چون نمیتونم بمونم پای تو...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت13:9توسط بابک | |

 از دنیا بریده بودم.

وقتی که پنج شنبه به بهشت زهرا برای رفتن به مذار کسی رفته بودم.(خدا امواتتان را بیامرزد.)

فهمیدم که اگه دلم گرفته و از دنیا بریدم و آرزوی مرگ کردم بیام بهشت زهرا

و خودمو توی یکی از اون قبرهای خالی تصور کنم.

حالا به شما هم توصیه می کنم اگه به مشکل من بر خوردید همین کار و بکنید.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت13:32توسط بابک | |

گاهي وقت ها خوشبختي ها چه عمر کوتاهي دارند! در فاصله ي يک چشم به هم زدن ثانيه

هايي که احساس خوشبخت ترين انسان روي زمين را داري تبديل به تنها ترين آدم روي زمين

مي شوي...!

نمي دانم چرا ولي از وقتي که رفتي دست معرفت روزگار از شانه ام برداشته شد...تا کي بايد

تن به روابطي داد که فقط براي ارزش هاي ظاهريست و بويي از معرفت نبرده است داد،يه

دوستاني که اگر سراغشان نروي به سراغت نمي آيند.دلم مي خواهد از اين قفس خود را

رهاکنم و به دامان عقابان کبوترانه پناه برم.

معرفت و مرام گوي گمشده اي شده است که مردم آن را از چشم شهر حاشا مي کنند...!

دلم از اين زمانه سخت تنگ است.
 
ديگر از اين همه باران آشنا

که از پياله ي دست هاي آسمان سر مي رود

حيرت نمي کنم

از روزي که رفته اي

ماه شب هاي اينجا هم

اشک هايش را با ابرها پاک مي کند

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت11:24توسط بابک | |

انگار برای عاشقی آفریده شده.یا نه!!!!برای رسوندن خبری از عاشقی به معشوقی

یا از معشوقی به عاشقی....

قاصدک رو گرفتم  این بار هیچ خبری با خودش نداشت اما نذاشتم بی خبر بره

تو گوشش زمزمه کردم و او نو به دست باد سپردم...

قاصدک نرفته برگشت و گفت

شونه های من برای رسوندن این خبر ضعیف هستن .این خبر سنگینه و این عشق بزرگ.

گفتم برو....

قاصدک به فکر فرو رفت بعد لبخندی زد و گفت:

از دوست داشتن تا عاشق بودن راه طولانیه ,راهی از رنج و عشق و صبوری

و هر کسی به  این راه آشنا نیست.پس عاشق اون کسی باش که جواب  عشق

رو خوب بده...

عاشق یک عاشق باش...!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت11:21توسط بابک | |

دقت دقت کردی چقدر زندگی هامون شبیه به همه؟ یا ما زندگی کسی و به گند می کشیم یا یکی گند می زنه به زندگیمون

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت10:51توسط بابک | |

ازم کمک می خواست,رومو برگردوندم

با التماس نگام میکرد,هیچی نفهمیدم

داشت باهام درد دل می کرد,حتی گوش نمی کردم

می خواست چند لحظه فقط کنارش باشم,ولی ترکش کردم

نخواستم صداشو بشنوم,نخواستم چشماشو ببینم , نخواستم دستاشو بگیرم

نخواستم که…آروم تو آغوشم گرم نگهش دارم

فقط چند لحظه طول کشید تا

من ,…تو تنهایی,…سقوط کرد

.

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت10:46توسط بابک | |

ديروز با يک دسته گل اومده بود به ديدنم

با يک نگاه مهربون

همون نگاهي که سالها ارزو شو داشتم و از من دريغ ميکيرد

گريه کرد و گفت دلش برام تنگ شده

ولي من فقط نگاهش کردم ...

وقتي رفت سنگ قبرم از اشکش خيس شده بود


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت12:16توسط بابک | |

 

چنگ بر دیوار سنگی  میکشم ..

آری چنگ میکشم ..

آنقدر چنگ میکشم تا از سر انگشتانم خون جاری شود ..

میخواهم با خون خود نقش کنم دل شکسته را ..

میخواهم از جگر پاره پاره ام بگویم ..

اما بغضم پیش دستی میکند ..

تا سیلی نمناک اشکم را تحمل کنم  ..

مرگ بر تو. ای سکوت ..

که مرا به اسارت خاموشی خود گرفته ای...

تا در حسرت عشق  محبوبم بسوزم ..

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت11:56توسط بابک | |

ای خدااااااااااااااااااااااااااا

بازم خودت هوای ما رو داشته باش.

خیلی روزگار کثیفی شده به خدا به مرگ راضی ام اگه صدامو میشنوی کمکم کن.

دل ما اونقدره سادست        داشتنش مرگ دوبارست

آسمون سینه ما                          عمریه که پاره پارست...........

+نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت22:44توسط بابک | |

نمیخوام بگم که تنهایی بده نه نمیگم

نمیخوام بگم که بی تو میمیرم نه نمیگم

دست تو تو دست من سنگینی می کرد اخرا

چشمای تو واسه من نبود من می فهمیدم اون اخرا

من میدونستم میری و نمیمونی کنار من

اما امروز به این حرفم رسیدم

میدونی سر از تنم جدا کنند باز میمونم تا اخرش؟

نفرینت نمیکنم نه نمیگم بیا بمون

من دیگه هیچی نمیگم

اخه نفرین واسه ادم بده

تو که هیچ بد نبودی زمونه اینجوری میخواد

تا کسی بد نباشه زندگی معنا نداره

از زبون دوستم شنیدم که میگه هممون عین همیم

ادعای بی حساب

بینی سر به هوا

اره دوستم هممون عین همیم

انقدر که دیگه خودمونم نمی شناسیم

هممون یه ادعا داریم که سینه ی اسمون و تکون میده

اخه ما مثل همیم یه ادمیم

ادما دل ندارن؟

دلامون سنگی شده حرفامون پوچ شده

عشقمون.............

اگه راست راسی بگم

عشقمون لجن شده

یادم یه روز میگفتی

خدا کو؟خدا کجاس؟

حالا امروز فهمیدی خدا کیه؟

اگرم نفهمیدی سنگی بزن روی سرت

تا شاید بفهمی که تو ادمی خدا داری

دیگه بسه عزیزم

تموم این حرفا واسه ی رسوندن یه ادعاست

خودتم خوب میدونی که زندگیت یه ادعاست

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت12:13توسط بابک | |

زمان!

به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست...!

بودن قول ماندن نیست...!

عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست...!

و دوست داشتن کسی که میگوید( برای تو میمیرم) دروغی بیش نیست...!

و اما حقیقت را کسی میگوید که برای تو زندگی کند

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت12:3توسط بابک | |

زندگی را دوست دارم به شرط آنکه:                                                                                          (ز)آن زندان نباشد.(ن)آن ندامت نباشد. (د)آن درماندگی باشد. (گ)آن گورستان نباشد. (ی)آن یاس نباشد.

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت11:57توسط بابک | |

 
    وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند، وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است، وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم... وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند... و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند... وقتي تمام عالم را قفس مي بينم... بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم.. بي تفاوت مي گذرم

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت12:12توسط بابک | |

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت12:10توسط بابک | |

tiq o khon 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت14:55توسط بابک | |

منو درگير خودت کن تا جهانم زيرو رو شه
تا سکوت هر شب با هجومت رو برو شه

بي هوا بدون مقصد سمت طوفان تو مي رم
منو درگير خودت کن تا که آرامش بگيرم

با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه
هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه

با من قريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام

با من قريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام من مات تصوير توام

تو همين جايي هميشه با تو شب شکل يه روياست
آخرين نقطه ي دنيا تو جهان من همين جاست

تو همين جايي و هر روز من به تنهاييم دچارم
منو نزدیک خودم کن تا تو رو يادم بيارم

با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه
هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه

با من قريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام

با من قريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام من مات تصوير توام

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت14:54توسط بابک | |

قلم را به دست می گیرم و دوباره می نویسم

می نویسم از درد تنهاییم می نویسم از اشک های شبانه ام

می نویسم از قلبی که با هر تپش صدایی را برایم یاد آور می شود

چه کسی می داند کیست آنکه قلبم صدایش را یاد آور می شود؟

چه کسی می داند در قلب من چه می گذرد؟

چه کسی می تواند وارد قلب من شود؟

قلبی که فرسنگ ها دورتر از آبادی است

قلبی که بر سر در آن نوشته اند عشق هرگز

اما او آمد و پیمود آن فرسنگ های دست نیافتنی را

آمد و تابلوی سر در قلب من را واژگون ساخت

آمد و در قلب من فریاد عشق سر داد و صدایش را برای همیشه در قلبم ماندگار ساخت

اینک قلبم با هر تپش صدای او را برایم تداعی می کند

ای قلب من تپیدن آغاز کن که هم اکنون نیازمند صدای اویم

+نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت19:54توسط بابک | |

نمي دانم چه بايد بنويسم
ديگر حتي دستانم قادر به نوشتن نيستند
مي خندم اما به ناگاه در لحظه اوج خنديدن‏، هق هقي از من بر مي خيزد وخنده اي با گريه بلند در خود مي بينم ومي انديشم كه اين يعني ديوانگی؟
نمي دانم
مي خواهم دستي بر قلم نبرم، اما نمي توانم بيش از اين در خود فرو برم
ديگر تواني نمانده برايم
نمي دانم مرا چه مي شودچه مي كنم با خود؟
اين چه دردي است كه رها نمي سازد مرا؟
گاه مي انديشم كه تا ديوانگي چند قدمي بيش تر، فاصله ندارم
چه سنگين است اين درد درون
وچه سخت است شكستن در خود
گاه ديگر حتي كلمات نيز ياري نمي كنند مرا
رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند
نمي دانم كه من هم بايد به اين باور برسم؟
چه مي خواهي از اين دل من، كه اين چنين مي آزاريش ؟
نمي دانم چه كنم؟
هيچ نمي خواهم جز كمي آرامش خاطر
هيچ نمي خواهم جز كمي آسودگي خيال
خسته ام
خسته..........

+نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت19:52توسط بابک | |